۶ مارس ۲۰۱۲

راه دشوار اصلاحات

تقریبا به این نتیجه رسیده بودیم که حکومت‌ها از فرایند سیستم‌ِ پیچیده‌ی اجتماع پدید می‌آیند، و تا هنگامی که باورهای فرهنگی و ساختارهای اقتصادی در جامعه‌ای تغییر نکند بعید است که نظام حکومتی دستخوش تغیرات اساسی شود.
هنگامی که در باورهای فرهنگیِ جامعه‌ای دروغِ مصلحتی جایز شمرده شود، قدیسین هم که به حکومت برسند، یا شهید صداقت خود می‌شوند یا به لشگر اشقیا می‌پیوندند. نمونه‌های تاریخی هم از این دست، کم نیست.
سخن تنها بر سر دروغ‌ها، انکارها و تقلب‌های بزرگ از سوی دولتمردان نیست. سیل آب‌های ویرانگر هم، از قطرات خرد و کوچک جان می‌گیرند. احتمالا مردمان عادی و بی‌نام و نشان که برای بر آوردن نیازی ابتدایی به‌سادگی دروغ می‌گویند و تقلب می‌کنند، وجه غالبِ این ملتِ قهرمان را تشکیل داده‌اند.
رشوه خواری‌های ریز و درشت، نشاندن روابط آشنایی و خویشاوندی به جای ضوابط و قانون‌مداری، از سطوح پایین جامعه و از کارکنان دون‌پایه گرفته تا سطوح بالا، امری بدیهی و معمول و حتی مقبول است. چندان باورکردنی نیست که ارباب رجوعی در فلان اداره خویشاوندی داشته باشد و انجام کارش در آن اداره به تاخیر یا با مشکل روبرو شده باشد. احتمالا به همین دلایل است که بخش عظیمی از ملت قهرمان، در برابر دروغ‌ها و تقلب‌های سردمداران و مدیرانش، با تساهل و تسامحی خارق‌العاده مواجه می‌شود، حالا می‌توانی روایت «الناس علی دین ملوکهم» را برعکس هم بخوانی، انگار به هر دو صورت می تواند مصداق داشته باشد. یعنی ملت و دولت‌مردانش تاثیر و تاثر متقابل دارند
فزونی یافتن حیرت انگیز سرقت‌های خانگی و غیر خانگی و زورگیری‌ها در این سال‌های اخیر را هم می‌توان از همین منظر نگاه کرد تنها تفاوت سارقان مظلومِ این ولایت با دیگران این است که مهارت لازم را برای کلاه برداری‌های مشروع و دروغ گفتن‌های مصلحتی نیاموخته‌اند، جسارت کلاغِ قصه‌های صمد را هم ندارند که به الدوز حالی کنند چرا در این شرایط دزدی مشرع‌تر از دروغ و تقلب و تزویرهای رایج است.
بدیهی است که آنچه از ملت قهرمان در این مجال می‌گویم، همان است که فعلا در طیف جامعه‌ی ما وجه غالب شمرده می‌شوند و باز هم بدیهی است که در این سوی دیگر طیف، مردان و زنان بسیاری هم هستند که با همه‌ی اختلاف نظرها و به‌رغم همه‌ی محدویت‌ها، فشارها، تهدید‌ها و زندان رفتن‌ها، باز هم دل در گرو بهبودی و سالم‌سازی جامعه دارند و بسا که عمر در این راه هزینه می‌کنند. و در نگاه ناصبور، گاه چنان می‌نماید که انگار پتک بر آهن سرد می‌کوبند.
بزرگی از اهالی این ولایت می‌گفت اشتباه سید جمال الدین اسدآبادی یکی هم این بود که به‌جای روی آوردن به مردم، به سوی دربارها رفت. هنوز هم گمانم همان باور در بسیاری از مصلحین جامعه، نقش دارد که برای تحقق اصلاحات، الزاما باید از بالا آغاز کرد. آیا راه دیگری در پیش نیست؟ درست‌تر بگویم: آیا راه دیگری نمی‌توان گشود؟
بر آن نیستم که راه‌کار مشخصی را طرح کنم که نه در حوصله‌ی این مجال است و نه در صلاحیت راقم این سطور، اما می‌توانم این واگویه را با دوستان داشته باشم که شاید راه اصلاحات بسی دشوارتر از آن باشد که در نگاه اول می‌نمود. به همان گفته‌ی حافظ می‌ماند که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها.
نکته‌ی دیگری هم هست که دریغ دارم از ناگفتنش، در جامعه‌ای که دروغ و تظاهر و تقلب، بیداد می‌کند، جایی که قانون به سخره گرفته می‌شود و تدبیر قدرت جای تدبیر امور می‌نشیند و رابطه ضابطه را پس می راند و اقتصاد به رانت‌خواری تن ‌می‌دهد، و خدا بهانه‌ای برای سرکوب دانایان و فرهیختگان می‌شود، در چنین شرایطی البته زندگی با دشواری‌های بسیار همراه است، و هزینه‌ی واقع‌بینی و عادل بودن و صداقت در گفتار و کردار بسی سنگین است در عین حال، تا آنجا که از ساز و کار هستی آموخته‌ام، کسانی که با صبوری و شکیبایی این بارِ به ظاهر سنگین را بر خود هموار می‌کنند و عدالت و صداقت و واقع‌بینی خود را پاس می‌دارند، در مقابل، سلامت روان و اندیشه‌ی خود  را از این هستی هدیه می‌گیرند، بذر بسیاری از نازاده‌ها و ناشده‌ها را در سرزمین وجود خود می‌یابند و برای جامعه‌ی خود نیز، پیامبرانِ بی ادعای صلح و سلامت، و چراغ‌های روشنی بخش راه رهایی می‌شوند و هرچند گمنام و ناشناخته، حد اقل مصداقی از همان کرم شب‌تابی می‌شوند که در جنگلی تاریک می‌درخشند.

مشهد/ شانزدهم اسفند 1390

۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

حدیث دین در این دیار

دوستی حکایت می‌کرد از آن روزگار که کودک بود و به مدرسه می‌رفت و لباس فرم مخصوص مدرسه می‌پوشید و معلم‌ها و مسئولان مدرسه هم همه با کت و شلوار نسبتا شیک و امروزی به سر کار حاضر می‌شدند. در آن روزگار که شاید به حدود پنجاه شصت سال پیش باز می‌گردد، کهنسالانِ وفادار به سنت معمولا قبایی برتن و دستاری به سر و گیوه‌ای به پا داشتند، اگر خود را از نژاد پیامبر می‌شمردند دستاری سبز به سر داشتند و اگر نه دستاری به رنگ قهوه‌ای روشن، دستار زرد گل دار هم نشانه‌ی مشرف شدن به حج بود. و پدر بزرگ دوست ما که مردی معتبر و حاجی بود به مناسبتی قرار بود به مدرسه بیاید و دیداری با مسئولان مدرسه داشته باشد، او چندان متواضع بود که از دستار به حج رفتگان بهره نمی‌گرفت و با همان دستار قهوه‌ای روشن در کوچه و بازار حاضر می‌شد. در هر کلامش هم معمولا پندی بود، انگار تمامی دیوان سعدی را بارها و بارها به تجربه آموخته بود
می‌گفت بسی خوشحال بودم که امروز پدر بزرگ که بسیار هم دوستش داشتم به مدرسه‌ی ما می‌آید و او را به همکلاسی‌هایم نشان خواهم داد، اما این شادمانی چندان نپایید از آن جهت که پس از بازگشت پدر بزرگ از مدرسه، یکی دو تا از همکلاسی‌ها مرا به تمسخر گرفتند، از قبای بلندش و دستارش گرفته تا گیوه‌هایی که به پا داشت همه و همه مضمونی برای تمسخر و مضحکه شده بود، یکی از بچه ها که استعداد خوبی برای هنرپیشه شدن داشت هر وقت مرا می‌دید ادای پدر بزرگ را به صورتی مسخره و تحقیر آمیز در می‌آورد
اندک اندک تلاش می‌کردم تا دیگر پا به پای پدر بزرگ در کوچه و خیابان همراهش نباشم مبادا باز یکی از همکلاسی‌ها مرا با او ببیند. و همین جورها بود که آن گنج بزرگ را که در هر کلامش حکمتی و نصیحتی بود گم کردم
می‌گفت، حکایت دوری گزیدن از آموزه‌های اصیل دین‌داری در نزد نسل امروزی ما هم به حکایت من و همان پدر بزرگ و نقش بازی کردن آن هم‌کلاسی می‌ماند. با این تفاوت که بازیگران امروزی که نقش محمد و علی و ائمه را بازی می‌کنند، این کار را چندان جدی و حق به جانب انجام می‌دهند که برای دوستان جوان امر مشتبه شده است که شاید واقعا آن‌ رسولان و ائمه ی دین هم همین بوده‌اند که اینان هستند

۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نقش خدا در گمانه ها

خداوند می‌گوید:
من در نزد گمانِ مردمان هستم
اگر مرا صلح انگارند، زندگی به صلح و آشتی خواهد رسید
اگر مرا جنگ انگارند، زندگی به جنگ و خشونت سپری شود

۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

---


محرم امسال، یاد یاران را در جانم بازخوانی می‌کند. مثل همین روزها بود واقعه‌ی مجید شریف و حسین برازنده و دیگر شهیدان راه اندیشه و قلم و آزادی
سخت سوگوارم در این ماه های حرام

۱۸ نوامبر ۲۰۱۱

چراغ افروخته

این کلام مشهور را حتما شنیده‌اید که:
سخن اندک و مفید، چنان است که شمعی افروخته، شمعی نا افروخته را بوسه داد و رفت.
تفاوت نگاه انسانی به انسان، با نگاه ابزاری به انسان، در همین نکته نهفته است.
یکی دوست دارد چراغ‌های خاموش را در این ظلمات روشن کند، سپس هم پی کار خود رود.
دیگری می‌خواهد خود، چراغِ راه دیگران شود. چند گامی آن‌سوتر هم، تا آنجا که بتواند، هر چراغ روشنی را بمیراند، یا بر آنها سر پوش بگذارد تا خود به تنهایی بدرخشد.
درخشیدن یک چراغِ بی رقیب در ظلمات هم لذتی دارد از جنس لذت خدایان. و هرکسی، برای کسب و دوام چنین لذتی، چه ترفندها که به کار نمی برد.
باید همین‌گونه‌ها باشد که ظلمت و ظلمِ دیکتاتوری قوت و قدرت می‌گیرد

۱۰ نوامبر ۲۰۱۱

حرفی برای دوستان

اولین بار بود که یارانی مثل رؤیاهایم از سالگرد تولدم گفتند. چند روز پیش هم دوستانی در اینجا و به همین مناسبت به دیدارم آمدند، بسیار صمیمانه و برخی به رسم عادت. شاید از روی فیس بوک سالگرد تولد مرا فهمیده بودند. همین سبب شد که نگاهی گذرا به پشت سر کنم، کجا بودم؟ کجا آمدم؟ چگونه بود این راه پر سنگلاخ؟
روزگار کودکی‌ام را به یاد می‌آورم که با طبیعت، جانی یگانه داشتم. همان طبیعت بودم، با چند پروانه‌ی خوش و خط خال مدام میان بوته‌ها و گل‌ها و دامنه‌ی سبز دشت و کوه، گشت و گذار داشتم. از کشتار آدمها به دست یکدیگر چیزی نمیدانستم، بوی باروت و سلاح جنگی را نمی‌شناختم، برایم جعبه‌ی مداد رنگی خریده بودند با یک دفتر چهل برگ. رنگ سرخ را با شقایق می‌شناختم، نمی‌دانستم که در میانسالی باید بر جنازه‌ی حسین برازنده و مجید شریف هم نماز بخوانم. بر مزار هاله و هدا بنشینم، قتل‌های زنجیره‌ای را در خواب‌هایم مرور کنم.
چه خبر داشتم که روزگاری دیگر باید از میان کشته‌های جنگ هشت ساله و اعدام‌های دسته جمعی عبور کنم؟ این سال‌ها را با مدادهای رنگی کودکی نمی‌توان نقاشی کرد.
وقتی که هنوز ده دوازده سالی بیشتر نداشتم باز هم انگار بخشی از طبیعت بودم، عقاب‌ها را دوست داشتم. بی آنکه راه‌های پر پیچ و خم دره‌ای را طی کنند از قله‌ای به قله‌ی دیگر می‌رفتند، شاید همین بود که در رؤیاهایم گاهی عقاب می‌شدم، سبک‌بال در پهنه‌ی آسمان، از چکادی به چکادی دیگر، آن روزها هیچ نامی از زندان و سلول انفرادی در ذهنم نبود. حتی نمی‌دانستم که در همان روزها که مثل همین روزها بود حسین فاطمی را هم تیر باران می‌کنند.
چند گامی یا بگو چند سالی بعد، نوجوانی از راه رسیده بود، هنوز هم از فاجعه خبر نداشتم که غزل‌های عاشقانه می‌سرودم و ترانه می‌خواندم. انگار بز کوهی شده بودم که در فصل بهار به شادمانی جست و خیز می‌کند. گمانم برای هرکس دیگری هم همین گونه‌ها است که همیشه حسرت روزگاران گذشته را دارند.
من و فاجعه، پا به پای هم پیش می‌آمدیم، اما انگار کاری به کار هم نداشتیم. شاید از این جهت که هنوز هم عین طبیعتی بودم که بر خودش آگاه نیست.
ناگهان که نه، اما اندک اندک اتفاق سهمگینی در شرف تکوین بود. مثل بخشی از داستان هبوط. مواجهه‌ای مبهم با واقعیتی پیچیده و گنگ. مثل مواجهه‌ی جانوری باهوش که به یک چیز تازه و عجیب چشم می‌دوزد
این را حالا می‌فهمم که واقعیت زندگی انسان، با طبیعت محض فاصله پیدا می‌کند. طبیعت انگار دور زنان و دور زنان خودش را تکرار می‌کند. زمانِ طبیعی، بیشتر زمانی دوٌار است، تغییراتی بسیار به کندی در هزاره‌ها دارد، و شاید بدون آگاهی از خویش. اما در واقعه‌ی هبوط است که تاریخ انسان از تاریخ طبیعت جدا می‌شود. من دشت سبز و خرمی را سراغ دارم که عین طبیعت است و کهن سال مردی نام آن را جنت البقر و الحمار نامیده بود.
برای دخترم نوشته بودم که زندگیِ آدم، تکرار خودش نیست، ادامه‌ی خویش است. آدم چه پای از دایره‌ی غریزه فراتر بگذارد و چه نگذارد، دیگر نمی‌تواند به تولید نسل بسنده کند. برای زندگی نیاز به تولید فرهنگ و هنر هم دارد. همین فرهنگ و هنر است که پلشتیِ دشمنی‌های کور و قدرت‌ طلبی‌های مبتنی بر غریزه را رسوا می‌کند تا جهانی آبادتر و مهربان‌تر بیافریند
این‌گونه فهمیده‌ام که عیسی تکرار موسی نیست، ادامه‌ی اوست، محمد نیز تکرار آن دو رسول نیست، ادامه‌ی آنان است. از فردوسی و عطار و مولوی و حافظ بگیر تا بسیاری از نویسندگان و هنرمندان که امروز گوشه‌ گوشه‌ی این جهان هستند، همه ادامه‌ی همان رسولانند نه تکرار آنان. و می‌بینی آن‌ها که می‌خواهند خود را تکرار محمد جلوه دهند به چه مخمصه‌ای و مضحکه‌ای گرفتار شده‌اند؟
وقتی تاریخ آدم از تاریخ طبیعت جدا شد، چیزی به نام تراژدی زندگی هم پدید آمد. یکی قابیل شد و دیگری هابیل. هر کدام هم تاریخ ویژه‌ی خود را می‌سازند. تاریخ یکی انباشته از تجاوزها و کشتارها می‌شود و تاریخ دیگری بیان تراژدی انسان بودن در برابر قابیل.
با این رویکرد است که می‌گویم تنگ‌نظری‌ها، خود خواهی‌ها و جاه طلبی‌ها که سبب خصومت‌ها و کشتار‌ها در جامعه‌ی انسانی شده و می‌شود، تاریخِ دین و فرهنگ و هنر نیست، تاریخ انسانِ گرفتار در چنبره‌ی غریزه‌ی کور و کر است، تاریخِ بخشی از انسان است که هنوز هبوط را تجربه نکرده.
نویسنده و هنرمند با این تراژدی بزرگ مواجه است که می‌خواهد خون هابیل را به بردارش قابیل بشناساند.
ملولتان نکنم، آنچه نوشتم اشاره‌ای گذرا بود از دغدغه‌هایم و بسا پرسش‌های بزرگ که در این آغاز کهنسالی مدام اندیشه‌ام را به چالش می‌خوانند، پاسخی هم برایشان ندارم. و دریغ دارم که در برابر آن پرسش‌های بزرگ، پاسخ‌هایی حقیر و  مسخره بگذارم.
با مهر و سپاس: علی طهماسبی

۲۷ اکتبر ۲۰۱۱

از زورخانه تا زورگیری

در فرهنگ‌نامه‌هایی که از دور و نزدیک بر جای مانده، اصطلاحاتی چون «زورآزمایی»، «زورآور»، «زورمند» و «زورخانه» را داریم اما «زورگیری» را نداشتیم.
این اصطلاح ظاهرا در همین دهه‌ی اخیر پدید آمده. حالا هم انگار موضوع دارد نهادینه می‌شود، چندان که همگان معنایش را می‌دانند، کسی هم از وقوع مکرر آن تعجب نمی‌کند، اما ناگواری‌اش را هرکسی می تواند حس کند.
و عجب فاصله‌ای هست میان زورخانه‌های قدیمی با زورگیری‌های کنونی
اگر امیدی باشد، به همان حس ناگواری و نا امنی هست که انگیزه‌ی عبور از این وضعیت را در اندیشه‌‌ها رقم می‌زند.
منظورم البته که بازگشت به گذشته نیست. برای عبور، آشنایی با عوامل و ساز و کار پیچیده‌ای که زورگیری را مدام باز تولید می‌کند، ضرورتی اجتناب ناپذیر است. این گره کور با زور و سرکوب حل نمی‌شود

۲۳ اکتبر ۲۰۱۱

باز هم خوب شد خانه نبودیم!!!

بعد از یک هفته از ماجرای سرقت لب‌تاب و دوربین عکاسی و چند تا وسیله‌ی دیگر، هنوز تصویر چاقویی که با تیغه‌ی جراحی مسلح شده بود و از سارق جا مانده بود، از ذهنم زدوده نمی‌شود. به عیال گفتم خوب شد خانه نبودیم!! 
============================
تکمله ای بر یادداشت فوق:
بعد از نوشتن این یادداشت بالا(که بهتر بود نمی نوشتم) برخی دوستان نگران شدند، حتی این گمانه در برخی بوجود آمد که شاید این سرقت ها (اول از مهد کودک دخترم و سپس از منزل خودم  هدفمند بوده است، با عذر خواهی از همه ی دوستانی که ابراز نگرانی کردند، لازم می دانم در این جا یاد آور شوم که موضوع هدفمند نبوده است، بلکه این چیزی است که  در جامعه ی ما معضلی عمومی شده و متاسفانه رو به گسترش می باشد، ربطی هم به جایگاه سیاسی و اجتماعی مال باخته ندارد. باید نگران اوضاع کلی جامعه بود.
متشکرم

۱۱ اکتبر ۲۰۱۱

کلافه ی عبور از آن روزها

درگیری مسیحیان قبطی با مثلا اسلام‌گراهای تند رو که معلوم نیست اسلامشان را از چه منبعی گرفته‌اند، مدل تازه‌ای از بهار عربی را در مصر به نمایش گذاشت، ظاهرا پادشاهی عربستان و متولیان برخی دیگر از کشورهای منطقه هم بدشان نمی‌آید  یک‌جوری به ملت‌هاشان حالی کنند که دیکتاتوری خیلی هم چیز بدی نیست و از این بلواها و کشتارها که می‌بینید می‌تواند پیشگیری کند.
 به‌گمان من این وقایع در شرایطی رخ می‌دهد که تعریف مشخصی از مفهوم آزادی و حدود آن در عرصه‌ی اجتماعی نهادینه نشده است. نه این که در باره‌ی آزادی حرفی گفته نشده باشد، همه‌ی انقلاب‌های این یکصد و چند سال اخیر در ایران و دیگر کشورهای منطقه، همه با شعار آزادی آغاز شد، اما انگار هنوز مفهوم آزادی در روان جمعی جامعه جا نیفتاده، آزادی هم مثل چیزهایی است که تجلی آن نیاز به رسیدن به مرحله‌ی بلوغ  دارد. شاید هم یکی دو نسل تلاش پی‌گیر لازم باشد.
یادم از روزهای پر التهاب انقلاب 57 می‌آید:
در حاشیه‌ی باغ نادری در مشهد قدم زنان به بحث و جدل هستیم، چند کودک هفت هشت ساله هم جلو گلخانه‌ی باغ نادری مشغول بازی‌اند، کسی هم کاری به کار آن‌ها ندارد، متولی و باغبان باغ نادری هم پیدایشان نیست، شاید فکر کرده بودند نادرشاه هم بالاخره شاه بوده، و مطابق سخنرانی‌های این روزها، او هم از طاغوت‌های زمان خودش بوده، مجسمه‌اش هم که هنوز آن بالا نصب است، احتمالا همین اندیشه‌ها سبب شده بود که سر و کله متولی باغ نادری آن اطراف پیدا نشود و بچه‌ها در آزادی کامل در باغ یا همان پارک، بازی کنند. بازی آن‌ها بی‌آنکه خود بدانند، انگار پیامی برای روزهای بعد از انقلاب هم داشت.
بچه‌ها هر کدام به نوبت سنگی از زمین بر می‌دارند، شیشه‌ای از شیشه‌های گلخانه را نشانه می‌گیرند و هنگامی که صدای شکستن و فروریختن شیشه به گوش اطرافیان می‌رسد، برای توجیه بازی خودشان، شانه بالا می‌اندازند، خطاب به اطرافیان می‌گویند: «آزادیه آقا، آزادی»
آن بچه‌ها، امروز باید مردانی حدود چهل و پنج ساله باشند.
اواخر آذر تا حوالی بهمن، اوضاع شهر ملتهب است، جمعی از روحانیون انقلابی و برخی روشنفکران در مسجد بیمارستان امام رضا اجتماع کرده‌اند، یا بگو تحصن، سخنرانی‌های تندی علیه دیکتاتوری، تعریف و تمجیدها از فواید آزادی و انقلاب و اسلام. صدور قطعنامه و بیانیه.
پیرامون بیمارستان هم عده‌ی زیادی با چوب و چماق و زنجیر حفاظت از بیمارستان را بر عهده گرفته‌اند. هر اتومبیلی که از آن مسیر عبور می‌کند راننده‌اش باید حتما مشت گره کند و با فریاد، چند بار «مرگ بر شاه» را تکرار کند و گرنه مورد هجوم برادران چماق به دست.
پیکان رنگ و رو رفته‌ای از میان شلوغی گذر کرد، جلو درب بیمارستان رسید، راننده‌اش لباس یک استوار ژاندارمری به تن دارد، چند نفر زن و بچه های کوچک هم که سر و وضعی روستایی دارند سر نشینانش هستند، ظاهرا سرکار استوار لاغر اندام سیاه سوخته، مرگ بر شاه نگفته بود.
صدای کوبیده شدن چماق‌ها بر سقف و بدنه‌ی پیکان سواری با فریاد و همهمه‌ی جمعیت، و جیغ زن‌ها و بچه‌ها، و چهره‌ی وحشت زده و مستاصل راننده.
گفتند شور انقلابی مردم است، عشق به انقلاب است، نمی‌شود جلوش را گرفت. شک داشتم به این حرف، گفتم برق چشم گرفتن از روشنفکران و دانشجویان نیست؟ همین گونه‌ها بود که به سال‌های بعد از انقلاب رسیدم و انبوه اعدام‌‌ها. 
آن روزها خبرها با تصویر و فیلم و این جور چیزها همراه نمی‌شد، یعنی امکاناتش نبود که رسانه‌های خبری اینجور بیرحمانه تصاویر کشته‌های عراق و افغانستان و گرسنگان افریقا و جنگ‌های خیابانی مصر و کشتارها در سوریه را بر سر سفره‌ی ما سرازیر کنند، بعد هم که گوینده اخبارش را بگوید با لبخندی که نمی‌دانم معنایش چیست شب خوشی را برای ما که بیننده هستیم آرزو کند. انگار یک فیلم تخیلی و مهیج را تماشا کرده باشیم.
همین‌جا ها بودم، در خیالات آن روزها و این روزها، کلافه‌ی عبور از میان آن همه کشته‌های دور و نزدیک، به نام دین، به نام آزادی، به نام انقلاب، به نام دفاع از محرومین، به نام خدا. همین جاها بودم، کلافه بودم که برایم نوشت:
چه عشق‌ها که خواهر شهوت‌ها بودند و ما عارفانه نگاهشان کردیم.

۳ اکتبر ۲۰۱۱

دل بد مکن


سلام
دل‌ بد مکن دوست من، در کارگاه آفرینش، نازاده‌ها و ناشده‌ها بسیار است. زمانه‌ را هم که داری می‌بینی، همه چیز در حال تغییر است. هم شکل و هم سبک زندگی‌ها در حال دگرگون شدن است و هم اندیشه‌ها و جهان نگری‌ها.
این نابسامانی‌ها را هم که می‌بینی، به گمان من ریشه در نبرد کهنه و نو دارد، حالا هم که تغییر شتاب گرفته، نبرد هم جدی‌تر و سهمگین‌تر شده. ملتی که ما باشیم در حال اسباب کشی از فرهنگ سنتی ارباب رعیتی به فرهنگ تازه‌ای است. این البته تنها ملت ما نیست، افغانستان و عراق و مصر و سوریه و فلان و فلان هم هستند که به جنب و جوش افتاده‌اند و برخی‌هاشان هنوز از ما هم عقب‌تر هستند.
اما، «فرهنگ» یک ملت را باید با تمامی مردمش در نظر گرفت، با همه‌ی ریشه‌هایش و عقبه‌هایش، این ریشه‌ها را نمی‌شود قطع کرد، بخش نسبتا انبوهی از مردم را که هنوز به نظام ارباب رعیتی باور دارند، نمی‌توان نادیده گرفت. حکومت کنونی ایران میوه‌‌ای است که از شاخسار همین درخت روییده. در واقعیت امر، مفهوم «نظام» به این درخت باز می‌گردد نه صرفا به حاکمان. آنچه هزینه‌ی تغییر را افزایش می‌دهد، فراموش کردن این درخت با ریشه‌ها و عقبه‌هایش است.
در عین حال تغییر به هر قیمتی که باشد گریز ناپذیر است. افزایش جمعیت، مهاجرت از روستا به شهر، توسعه و تنوع نیازهای تازه، تکثر مشاغل و تخصص‌های جدید، به ویژه توسعه‌ی وسایل ارتباطی مردم با یکدیگر، همه و همه می‌رود تا ساختارهای اجتماعی را در چیدمان تازه‌ای قرار دهد که تفکر و فرهنگ سنتی ارباب رعیتی شاید قادر به مدیرت آن نباشد. هم‌اکنون هم بحرانی که مدیرت سنتی به آن گرفتار شده آشکار است و روز به روز آشکارتر می‌شود.
حتی اگر روشنفکران و اصلاح طلبان سرکوب شوند، قلع و قمع شوند، باز هم گریزی از تغییر به سوی نوعی از دموکراسی نیست. ملت ما اندک اندک ضرورت حضور خرد جمعی را خواهد پذیرفت، اگرچه با هزینه‌ی بسیار و اگرچه نیم بند و ناقص باشد که خواهد بود. می‌دانی که سلامت، آزادی، دموکراسی، مشارکت مردم در سرنوشت خویش، همه اموری نسبی هستند.
نکته‌ی دیگر اینکه، به گمانم مهم نیست که ما صرفا به فردا و به آینده ایمان داشته باشیم یا نه، فکر می‌کنم پیش نیاز امید و ایمان به آینده هم، ایمان به خودمان است، ایمان به توانمندی‌های شکفته و ناشکفته‌ و آشکار و پنهانی است که هستیِ حیات بخش در ما تعبیه نموده، از این گونه ایمان است که امید به آینده‌ هم زاده می‌شود
زنده باشی، آن‌گونه که شایسته ی زندگان است