جنبش سبز ايران در روز قدس، به متوليان امور نشان داد كه به هيچ روي نميتوان تك صدايي را بر جامعهي ايران تحميل كرد. چه با زور، چه با تطميع و چه با ارعاب.
حالا اندك اندك ميپذيرند كه بخشي از مردم در اين جامعه هستند كه زير چتر ولايت فقيه با اين تعريف كنوني كه از آن وجود دارد، جاي نميگيرند. حتي به گمان من در پارهاي موارد، بحث بر سر خوب و بد بودن ولي فقيه كنوني هم نيست، اگر چه برخي از مخالفين حكومت، عدم صلاحيت رهبر كنوني را، علت اصلي اين جنبش ميشمارند اما به نظر ميرسد كار از اين حرفها گذشته و شايد لااقل براي بخش عظيمي از مردم ايران، دوران تبعيت از فقاهت ديني براي امور سياسي و اجتماعي، به سر رسيده باشد.
در عين حال اين را هم بايد پذيرفت كه بخش ديگري از جامعهي ايران، واقعا دل در گرو رهبري ديني براي همهي امور اجتماعي و سياسي دارند. در ميان اين بخش از جامعه، ممكن است در مصداق اختلاف باشد اما نه در اصل و ماهيت ولايت فقيه.
بنا بر اين آشتي ملي در اين شرايط، نميتواند به معناي اين باشد كه از اختلاف سليقهها و از گرايشهاي متفاوت كه خود را در جامعه آشكار كرده چشم پوشيد. آشتي ملي در شرايط كنوني نميتواند به اين معنا باشد كه بخشي از جامعه را به بنفع اعتقادات بخش ديگري از جامعه حذف كرد. شايد بتوان گفت كه آشتي ملي در اين شرايط، يعني احترام گذاشتن همهي طرفهاي درگير، به حقوق انساني يكديگر، يعني پذيرفتن و به رسميت شناختن اينكه ما ايرانيان اگر چه طيف گستردهاي از باورها و اعتقادات هستيم، در عين حال در انسان بودن، ايراني بودن، و منافع ملي، همه با هم مشترك هستيم و داراي حقوق اجتماعي برابر هستيم.
آشتي ملي مستلزم آن است كه دينداران ما يك بار ديگر اما صادقانه، تعريف خود را از دين و خدا و انسان و خودشان، نزد خود مرور كنند.
و آشتي ملي باز هم مستلزم آن است كه روشنفكران و طبقهي ميانهي فرهنگي، يك بار ديگر معناي آزادي، قانون، مدنيت و پيشرفت را براي خود بازخواني كنند.
راه رسيدن به آشتي ملي، دور نيست، اما شايد بسي سخت و دشوار و پيچيده باشد.