پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

اشرقت‌الارض به نور ربها

_______
         هوا روشن مي‌شود،
         پيش از آنكه قابيل
         دست‌هايش را
         از خون هابيل شسته باشد
علي طهماسبي
پنجم آذر ماه 1388


شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

شعور فهم فاجعه


جايي نوشته بودم، شايد هم گفته بودم، كه وقتي آدم خودش را به حماقت بزند، اندك اندك واقعا احمق مي‌شود.
اگر در پس ديواري جنايتي اتفاق بيافتد و هيچ‌كس هم خبر آن را به تو نرساند، موج فاجعه از راه‌هاي پنهان، از طريق رشته‌هاي در هم تنيده‌ي ناخودآگاه جمعي، روان تو را هم به آشوب مي‌كشاند.
شايد هوشياري‌ آدمي چندان نباشد كه در ابتدا بتواند فاجعه را با جزئيات آن به گونه‌اي شفاف درك كند، اما احساس بي‌قراري و ناخرسندي كه در آدمي بيدار مي‌شود بايد ريشه در جايي داشته باشد. حس مي‌كني چيزي را كه نمي‌داني چيست در جايي كه نمي‌داني كجاست، گم شده.
بعدا اگر قرار باشد خودت را به حماقت نزني، به جستجو بر مي‌آيي، مثل كسي كه بوي سوختگي را حس كرده، در جستجوي منشاء آن بر مي‌آيد، و لا اقل از گسترش فاجعه پيشگري مي‌كند
حالا در مواجهه با وقاحت عريان كه نيازي به حس ناخودآگاهي هم ندارد، خبرها را مي‌خواني، از رسانه‌ها مي‌شنوي، در خيابان‌ها مي‌بيني، اگر موقتا در اين روزهاي صبوري حرفي نمي‌توان گفت، لااقل بايد مراقب باشي خودت را به نفهمي نزني.
بعضي چيزها را كه به كار نگيري، از كار مي‌افتند، مثل دست و پاي خود آدم كه وقتي به كار گرفته نشود فلج مي‌شود، شعور فهم فاجعه هم از همين جنس است.
علي طهماسبي
شنبه‌30/8/1388


جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

رسيدن به خدا

_____
كسي پرسده بود:
چگونه بايد به خدا رسيد؟
مي‌گويم:
تو كه بيرون از خدا نيستي،
تو در او هستي،
همان‌گونه كه ماهي به درياست.
تو در او تقلا مي‌كني،
همان‌گونه كه پرنده در هوا.
اينكه ديگر رسيدن نمي‌خواهد.
دشوار، رسيدن به انسان است،
رسيدن به انسانيت


علي طهماسبي
جمعه، بيست و دوم آبان 1388

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

طبيعت انساني انسان


بازگشت به گذشته، نه امكان دارد و نه درمان بحران كنوني خواهد بود.
نه زندگي و عمر آدمي در دايره بسته است كه دور زنان به جاي اول خود بازگردد و نه جوامع بشري مثل فصل‌ها تكرار پذيرند كه تاريخ گذشته را از سر گيرند.
از اين منظر، طبيعت انساني انسان اين است كه همچون طبيعت نباشد.
نسل تازه، تكرار نسل پيشين نيست، ادامه‌ي آن است.
هنگامي كه مفاهيمي همچون «آزادي» توسعه‌ي معنايي پيدا مي‌كند، هنگامي كه الفاظ تازه‌اي همچون «دموكراسي» و «خرد جمعي» وارد زبان و فرهنگ يك جامعه مي‌شود، نشانه‌ي آن است كه واقعه‌اي به نام توسعه‌ي انساني در جريان است. اين دگرگوني‌ها را نمي‌توان ناديده انگاشت.
بنا بر اين، با خوشبينانه‌ترين نگاه در باره‌ي بحران جاري، مي‌توان گفت كه:
تحميل باورهاي گذشته بر واقعيت امروز، مي‌تواند يكي از عوامل اصلي بحران كنوني باشد

علي طهماسبي
هفدهم آبان 1388


جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹



اينهم از مناسك امروز

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

نكته اي غير خبري

نامه‌اي از دوستي بزرگوار از تهران برايم رسيد كه برخي  از ديده‌هايش را نوشته، و به قول خودش « نكته‌اي غير خبري» كه به گمان من عين خبر است. دريغم آمد اينجا نياورم

سلام
امروز روز ویژه‌ای بود. خبرا رو گمانم دیدید و خواندید. اما اینجا میخواهم از یه نکته غیر خبری بگویم.
امروز زیاد دیدم مردم را که در همان حال که شعار میدادند یا فرار میکردند از دست گاردیها، در همان وضعیت داشتند میخندیدند. طوری که آدم شک میکرد آنها دارند مبارزه میکنند یا تفریح دسته جمعی! نه اینکه خشم یا حتی نفرت در کار نباشد، نه ،ولی آنقدر هست که اگر کوچکترین بهانه ای برای خنده و شوخی به دست بیاید لبها همه خندان میشود. نوعی اعتماد به نفس جمعی شاید...

در خیابان ولیعصر کمی بالاتر از تقاطع زرتشت، در یکی از آن فراوان نقاطی که عده ای از مردم جمع شده بودند و رفته بودند لابلای ماشینها شعار میدادند، و ماشینها هم به نشانه همراهی، صدای بوقشان بلند بود، یک آقای سپید موی جاافتاده رفت حاشیه پیاده رو و شروع کرد مثل رهبر ارکستر بوق ماشینها، به رهبری همنوایی بوقها. خیلی باکلاس . و مردم هم برایش ابراز احساسات کردند حسابی.... یکی دو دقیقه بعد هم اتوبوس شرکت واحد از همین نقطه داشت آرام آرام در ترافیک جلو میرفت و در اتوبوس هم مردم و به خصوص خانمهای نیمه عقب اتوبوس با جدیت دست میزدند و شعار میدادند. و مردمی هم که در پیاده رو ایستاده بودند برای اتوبوس سواران شادان علامت وی نشون میدادند
...
خیلی ها این سیزده آبان باتوم خوردند، یا گاز اشک آور استنشاق کردند، یا حتی خودشان یا نزدیکانشان دستگیر شدند. ولی این همه نمی تواند باعث شود این امید یا سرور جمعی را که به وضوح در میان اهالی جنبش سبز (بخوانید مردم) دیدم از یاد ببرم.

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

زمانه ديگر مي‌شود


اگر روزگاری استبداد رسم بود
اگر مستبد در نگاه رعيت مردم بينوا، خورشید مي‌نمود
اكنون به غروب خود می‌رسد.
و  ما اگر، خرد جمعي را حرمت گزار باشيم،
كيست كه بتواند اين رنگ پريده‌ را، از آستانه‌ي غروب به میانه‌ی آسمان آورد؟

علي طهماسبي
سيزدهم آبان 1388

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

در باره شعار مرگ

كسي مژده پيش انوشيروان آورد كه:
شنيدم كه فلان دشمن تو را خداي عز و جل برداشت
گفت:
هيچ شنيدي كه مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو جاي شادماني نيست             كه زندگاني ما نيز جاوداني نيست
اين حكايت را كه به نقل از سعدي آوردم به اين مناسبت بود كه متاسفانه شعار مرگ بر اين و مرگ بر آن كه اين روزها ورد زبان اغلب ما ايرانيان شده، شعاري است كه نظام حاكم  به هر مناسبتي بر آن دامن مي‌زند.
در جهاني كه ما زندگي مي‌كنيم، به هر حال برخي دوست شمرده مي‌شوند و برخي ديگر دشمن، حالا اينكه دوستي اين دوستان و دشمني آن دشمنان تا چه‌اندازه ساخته و پرداخته‌ي توهم خودمان باشد و تاچه اندازه واقعي باشد بحثي ديگر است. به هرحال انگار گريزي از اين مقوله نيست. اما آنچه روز به روز دشمني را افزون‌تر و زندگي را سياه‌تر مي‌كند، يكي هم شعارهايي است كه شعار دهنده، مرگ دشمن را فرياد مي‌كند. آقايان انگار غافل از اين هستند كه مرگ ديگري ضمانتي براي بقاي آنان نيست و تنها نتيجه‌اش، ويراني و تباهي هرچه بيشتر نظام اجتماعي است.
و چه خوب بود اگر كارشناسان مسائل رواني و اجتماعي، پژوهشي ميداني در تاثير اين شعارها بر زواياي آشكار و پنهان زندگي ما و تاثير آن بر تربيت فرزندان ما، انجام مي‌دادند. اگر چه خود اين مرگ گفتن‌ها و كج تابي‌ها هم بسا كه ريشه‌هايي پيچيده در روان جمعي ما دارد.
با اين همه، ترديدي نيست كه هر شعاري از اين دست كه به فرياد بلند در كوي و برزن سر داده مي‌شود، مقدمه‌اي براي دور تازه‌اي از خشونت‌ها هم خواهد بود. تاسف بار تر اينكه اين شعارها، بخشي از مناسك ديني هم شده است.
علي طهماسبي
هفتم آبان 1388

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

اي صداي زنداني

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او از راه دیگر آید
خيال شب رو او هم  نیازی به گشودن درب زندان، یا شکافتن دیوارهای بلند سيماني ندارد. سبکبال از همه‌ی این موانع مي‌گذرد، خواب باشم یا بیدار، دور باشم یا نزدیک، فرقی نمی‌کند، همینجا هم که الآن نشسته‌ام و دارم این یاد داشت را می‌نویسم، پیش رویم ظاهر می‌شود، با همان لبخند نجیبانه‌اش.
می‌گویم وظیفه‌ی من بود که به دیدنت بیایم. بعد خودم می‌فهمم که شاید هنوز جانی چنین زلال و سیال نداشته باشم که مثل او از این همه موانع، از این همه دیوارهای سیمانی بلند و از میان این همه قفل و بند و نگهبان عبور کنم.
از احوالش که می‌پرسم لبخندش به تلخی می‌گراید، یاد خانواده‌اش می‌افتم، چه شب‌های سختی باید باشد این شب‌ها. از خودم خجالت می‌کشم. سعی می‌کنم موضوع را عوض کنم. باید حرف دیگری را پیش می‌کشیدم
باید می‌پرسیدم:
بالاخره بعد از این همه در سلول انفرادی ماندن تفهیم اتهام شدی یا نه؟ حالا می‌دانی جرمت چیست؟
اما نپرسیده بودم، یادم از این حرف آمده بود که: «در کشور تنگ چشمان به اندازه بودن جرم است» این که دیگر پرسیدن ندارد.
مادرم اینجا نیست، اگر هم بود جرات نمی‌کرد با آدم‌های سیاسی روبرو شود، اگر نه هر جور بود همین نیمه شب از گور خودش بیرون می‌آمد تا نصیحت‌های مادرانه‌اش را که همیشه برای من می‌گفت، برای تو هم بگوید. حتی یادم هست در آن سال‌های دور وقتی پسر همسایه‌مان را به جرم ضد امنیتی بودن، یا علیه نظام بودن، دستگیرش کرده بودند مادرم تا مدت‌ها راهش را کج می‌کرد که از جلو خانه‌ی همسایه عبور نکرده باشد. او تلاش می‌کرد زندگی کردن در تحقیر شدگی را باز هم زندگی بداند. گمان می‌کنم مادرم عاقبت به همین مرض محافظه‌کاری و تحقیر شدگی مرد. مثل او کم نبودند. الآن هم کم نیستند، برای همین است که بخش عظیمی از تاریخ ما مرده است، شاید درست‌تر این باشد که بخش عظیمی از ملت ما اصلا به تاریخ راه نیافته‌‌اند. مثل جنین که مرده به دنیا بیاید آنها هم نیازی به نام و نشان و شناسنامه نداشتند. شاید اگر نفسی در هوای آزادی می‌کشیدند می‌توانستند حرف‌هایی برای گفتن داشته‌باشند اما هیچ نگفته بودند، حرفی هم اگر داشتند در دل خود زندانی کرده ‌بودند، بعد هم نفس‌شان بند مي‌آمد صورت‌هاشان کبود مي‌شد، همين‌جورها بوده كه همه‌ی حرف‌هاشان را با خود به خاک برده‌ بودند. تو حتما این همه آواهای خفته در این خاک را می‌شناسی. اگر نه خبرنگار نمی‌شدی.
چند شبی هست که از دامنه‌ی تبه‌های تاریک این اطراف، از لابلای کاج‌های قد و نیم قد، گه گاهی صدای دف می‌آید. من که موسیقی بلد نیستم که بگویم در چه دستگاهی، اما این را می‌فهمم که یکی در آن تاریکی‌ها هست که دارد بی‌تابی ضربان قلبش را با دف می‌نوازد. انگار می‌خواهد بگوید: اينجا كه ما هستيم، دل آدم‌ها زندان صداها شده، مي‌خواهد بگويد روزي كه اين زندان‌ها گشوده شود، روزي كه اين آواها در فضاي اين شهر طنين انداز شود، روزي كه تو از بند و زندان رهايي يافته باشي، خورشيد هم دو باره زنده مي‌شود، ما هم وارد عصر تاريخ مي‌شويم. چه هنگامه‌اي بشود آن روز.
هنوز آواي دف از دامنه‌هاي تاريك اين اطراف مي‌آيد ياد تو با این آوا در می‌آميزد، من‌هم به آخرين بخش آيه‌هاي زميني فروغ رسيده‌ام كه:
اي صداي زنداني
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟
آه اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صدا ها ...

علي طهماسبي
چهارم آبان 1388

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

شبي با شباني سالخورده

گمانم ميانه‌ي ارديبهشت بود كه شبي را با شباني سالخورده همراه شده بودم، پا به پاي او و گوسفندانش به دامنه‌هاي كوهستان رفته بودم، شبي خاطره‌ انگيز بود و هنوز آواي زنگوله‌ي گوسفندان و پارس گه‌ گاه سگ‌هاي گله و گرماي مطبوع آتشي كه سپيده دم براي تدارك چاي بر افروخته بوديم، همه در خاطرم بر جاي مانده.
هوا كه روشن‌تر شد خود را در دامنه‌اي سبز پر از گل‌هاي رنگانگ ديدم كه زيبايي‌اش برايم خيره كننده بود. دوست شبانم كه مكتب ناديده و خط ناخوانده بود، حيرت مرا كه ديد خطابه‌ي بامدادي‌اش را اينگونه آغاز كرد:
« زيبايي اين گل‌ها، از دو جهت است، اول اينكه در اين دامنه، هيچ بوته‌اي در سايه‌ي بوته‌ يا درختي ديگر نيست، همه با هم به گونه‌اي رشد كرده‌اند كه بتوانند خورشيد را ببينند. دست كسي بر سر ديگري نيست، هر كدام براي خود كسي هستند.
دو ديگر آنكه، هر كدام رنگ و بوي خود را دارند، هر كدام خاصيتي مخصوص به خود دارند.»
در سفرهاي ديگري كه با دوست شبانم همسفر شدم، باز هم قصه‌ها و حكايت‌هاي بسياري از پرنده‌ها و جانوران برايم گفته است كه شايد بعدها از هر كدام چيزي بنويسم، اما خاطره‌ي آن بامداد بهاري  و آن خطابه برايم  به ياد ماندني بود چندانكه حالا  با هر خبري  كه از جنش سبز مي‌رسد،  آن صحنه‌ي سبز بهاري با گل‌هاي گونه گونش  و خطابه‌ي آن شبان كهنسال مدام در ذهنم تداعي مي‌شود

چهار شنبه بيست و نهم مهر ماه 1388

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

كمال در راه است

ما انسان هستيم، موجوداتي ياد گيرنده هستيم، داراي تخيلي قدرتمند براي طرح چيدمان‌هاي تازه و نظمي تازه هستيم. ما خالق چيزها نيستيم اما با جابجايي چيزها و تغيير روابط موجود، مي‌توانيم نظمي نوين و جهاني تازه پديد آوريم.
 يادتان بيايد كه انسان مخلوقي خلاق است. يادتان بيايد كه خداوند ما را به خودمان هديه كرد تا خود را به كمال برسانيم، تا مسئول سرنوشت خود باشيم.
ما در برابر تاريكي، چراغ آفريديم، در برابر سرما آتش افروختيم، در برابر درد دوا پيدا كرديم. براي ارتباط با همنوع خود زبان آموختيم، براي ايجاد تمدن قانون نهاديم، خط را پديد آورديم و كتاب‌ها نوشتيم.
 ما انسان هستيم، با همه‌ي نارسايي‌ها كه داريم، اما گشوده به سوي كمال هستيم، اين راه فرو بستني نيست. اين را بايد به تجربه آموخته باشيد.
و شما دوستان مغموم، شما دخترها، پسرها، افسرده‌ از فرو بستگي اين روزها نباشيد، هيچ نظامي با اين فرو بستن‌ها بر جاي نمانده و نخواهد ماند، قدم از راه باز مداريد ياران، كه افق گشوده و كمال در راه است.
علي طهماسبي
جمعه بيست و چهارم مهر1388

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

ايمان



ما به ايماني تازه احتياج داريم. اما پيش از آن، به تعريف تازه‌اي، يا بازخواني تازه‌اي از ايمان هم نياز داريم
در اين تعريف  مي‌توان گفت:
ايمان، رسيدن به خانه‌ي امن و آرام نيست، رهايي از  اضطراب‌ است، براي خطر كردن. رهايي از ترديد است، براي برداشتن گام‌هاي تازه
ايمان، محصول آگاهي و انتخاب جسورانه‌ي انسان‌ است براي تغيير وضعيت موجود به ايده‌ي مطلوب
اين را بيشتر براي آناني نوشتم كه در اين روزهاي صبوري، به آيه‌هاي ياس اعتقاد بسته‌اند

علي طهماسبي
شانزدهم مهر ماه 1388  

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

مثل كوچه‌باغ اسطوره


بايد دختران حوا را خبر مي‌‌دادم
به
افسون رنگ‌ها
در كوچه‌ هاي پاييز
به باغ‌هاي بي حصار
گشوده بر خيال و خاطره
و بلوغ اين سيب بر شاخه‌ي پر تمناي درخت




 1388/دهم مهر ماه 

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

زور و لباس تقوا

رادها كريشنان، فيلسوفي از سرزمين هند بود كه هم با عقل گرايي و فلسفه‌ي غرب آشنا بود و هم با عرفان گرايي و اديان شرق و آثاري ارزشمند در اين زمينه دارد. در يكي از كتاب‌هايش مضموني به اين گونه خوانده بودم كه شرق نياز به عقل‌گرايي غرب هم دارد و غرب نيز با همه‌ي عقل‌گرايي‌ كه دارد نيازمند به عرفان شرق هم هست.
 سخن برگزيده‌  و مشهور ديگري كه اين روزها از اين فيلسوف عارف  بيشتر در ذهنم تكرار مي‌شود اين بود  كه:
«وقتي زور لباس تقوا به تن مي‌كند، بزرگترين فاجعه به‌بار مي‌آيد»
در عين حال به‌نظر مي‌رسد فاجعه تا هنگامي است كه لباس تقوا بر تن زور باقي باشد اما هنگامي كه تزوير بودن اين لباس بر ملا شود، آنگاه زور هم كار آيي خود را از دست مي‌دهد
شريعتي هم در تحليل نمادهاي سه گانه‌اي كه در سر زمين منا به شيطان معروف است، به جاي نام انتزاعي شيطان، هر كدام را نامي عيني‌تر و ملموس‌تري نهاده بود كه عبارت بودند از «زر» و «زور» و «تزوير». به تعبير وي، در مناسك حج هم اول بايد به سوي آن نماد آخري كه تزوير نام گرفته بروي، او كه فرو افتد اين دو تاي ديگر افتادنشان چندان كاري ندارد. يعني اين زور و زري كه بر مردم سلطه يافته جانش و مشروعيتش به نهاد تزوير بستگي دارد. اگر پرده تزوير فرو افتاده، سلطه‌ي زور  هم چندان دوام نخواهد آورد.