سال ۱۳۷۳ بود، صبح زود یک روز زمستانی بود، بیگاه بود که یکی از بچهها از آن سوی خط ، خبر را گفت. خبری شکسته و بسته، نیمه نیمه و ناتمام، از آن رو که بغض گلوگیر میشد، گریه راه کلام را میبست، بعد هم بیخدا حافظی ارتباط قطع شد. همین اندازه میشد فهمید که حسین برازنده بلایی سرش آمده.
از خانه بیرون میزنم، پشت سرم باز هم تلفن زنگ میزند، لزومی ندارد برگردم پاسخ دهم، باید خود را میرساندم، اما به کجا؟ به کدام خانه؟ به همان خانهای که دیگر حسین آنجا نیست؟ باید هر چه سریعتر خودم را برسانم که چه ببینم؟ چه بگویم؟ چه بشنوم؟
××××××
تاریک روشن صبح بوده، رفتگر زنگ در خانهای را میزند، صاحب خانه پزشک بوده، به سرعت خود را جلو در خانه میرساند، جنازهای روی پیاده رو کنار باغچه افتاده، صحنه عادی نیست، بال کت مرد را پس میزند تا معاینهاش کند، قرآن کوچکی را در جیبش میبیند، یکه میخورد که این آدمی معمولی نیست. کسی که هنگام مرگ آن هم با این
صحنه، قرآنش را با خود دارد نباید آدمی معمولی باشد. بر میگردد، به پلیس زنگ میزند بعد هم ...
صحنه، قرآنش را با خود دارد نباید آدمی معمولی باشد. بر میگردد، به پلیس زنگ میزند بعد هم ...
××××××
به خانهی حسین میرسم، از هدا و حنیف یادم نیست، فرزانه خانم گیج و مبهوت است، چند نفر از دوستان دیگر هم آمدهاند، نمیتوانم به دیگران نگاه کنم، گاهی فضا چنان سنگین میشود که آدم را در خودش مچاله میکند، دیگر حرفی هم برای گفتن نیست.
××××××
هنوز نمیدانستیم که این اولین قربانی در قتلهای زنجیرهای باید باشد، اما پیش از آن حسین خودش گفته بود که بارها تهدید به قتل شده، وقتی هم از این تهدیدها یاد میکرد، ما می ترسیدیم و او با چهرهای شاداب و گلگون میخندید، میخندید، در خندههایش صداقت و ایمان و روشنایی موج میزد، هنوز هم انگار با همان صداقت و ایمان
به مرگ میخندند، هنوز هم من از خندههای شادمانهاش، از روشنایی نگاهش سرشار میشوم. عجب صداقت و ایمانی داشت این مرد، عجب صداقت و ایمانی دارد
به مرگ میخندند، هنوز هم من از خندههای شادمانهاش، از روشنایی نگاهش سرشار میشوم. عجب صداقت و ایمانی داشت این مرد، عجب صداقت و ایمانی دارد
شانزدهم دی ماه 1388
0 نظرات:
ارسال يک نظر